تبليغاتX
رسوای دل

for all dears

تقدیم به تو که در حریم نگاهم به کعبه میمانی

نازنینم سلام

در ره منزل ليلي كه خطرهاست در ان

شرط اول قدم آنست كه مجنون باشي

یک قلب کوچک و پر از درد و غصه دارم ، همین قلب یک عالمه آرزو و عشق درونش
نهفته است.... آرزوی به تو رسیدن و با عشق تو زندگی کردن...
چه لحظه زیبایی است لحظه ای که ما بهم رسیده ایم و آنگاه که دست در دستان هم
گذاشته ایم در کنار دریا ایستاده ایم و لحظه غروب خورشید را می بینیم ...
چه لحظه زیبایی است لحظه به هم رسیدنمان...
آن لحظه را با دنیا نیز عوض نخواهم کرد ، چون برای رسیدن به آن همه چیز را
زیر پا گذاشته ام و قید همه کس را زده ام...
خاطرات گذاشته را از دلم سوزاندم به خاطر تو و در قلبم همه اسمها برایم
بی گانه اند و تنها تو را می شناسم ، قلب مهربان تو و اسم مقدست را....
تنها کافی است لحظه های سخت زندگی ام را با نام تو آغاز کنم آنگاه آن
لحظه های سخت برایم چه آسان می شود!
می نویسم از تو که هیچکس به زیبایی تو برایم نیست و هیچکس به جز تو لایق
این قلب پر احساس من نیست ....!
با قلمی به رنگ سبز ، با احساسی به رنگ آبی ، با آرامش عاشقانه می نویسم از تو
که بیشتر از همه کس و همه چیز دوستت دارم عزیزم....

رفته ای تا بغض های نترکیده مرا بشماری ،بغض هایی که از پشت اشکهای نریخنه تو سر در آورده اند.

بیا تا مهربانی هایم برای  خستگی هایت سایه بانی باشد ،بیا تا در زیر سایه سار نگاهت بلرزم .

 

می گویی نامه هایت را با رنگ دیگری بنویس ،اما نارنینم تو بگو لبخندت چه رنگ است ونگاه زیبایت را

با چه رنگ می شود معنی کرد وحجم دستهایت را با سردی کدام رنگ اندازه گرفت ؟نازنینم تو بگوبرای

نوشتن از مهر بانی هایت وتمام نوازشهایت چقدر رنگ می خواهم ؟مادرت به سلامت باشد می خواهم همیشه

بخندی .

 

ترا به خداوند می سپارم تا در زیر سایه سار باران وستاره لختی بیاسایی.

 

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 0:59 |
دوست داشتن آنهايي كه مارا دوست دارند كار بزرگي نيست مهم آنست آنهايي را كه ما را دوست ندارند را دوست بداريم
 
سلام ای  مهربانم
 دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
 دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
 جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
 تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
 تا شاید این گریختنم زندگی دهد
 تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
 شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
 تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
 تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
 دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
 بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
 اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
 آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
 اینک منم گریخته از بند زندگی
 با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
 
 
من عاشقم 

هر كس كه گفت بهر تو مردم، دروغ گفت

من راست گفته‌ام كه براي تو زنده‌ام

 

امروز هم یکی دیگه از روزهای با تو بودنه اما امروز هم میسازم م با خیال نازت زندگی میکنم اصلان جمعه ها عاشقی هم تعطیله اما برای من هیچ فرقی نمیکنه جکعه باشه یا یه روز زیبای دیگه
 
ببخش که دوباره از تو مینویسم نازنینم.
امروز خیلی دلم گرفته اخه مرحم این دل تنها فقط تویی و هیچ کس دیگه قادر نیست اونا بشناسه یاحتی یه نیم نگاهی به همه خوبیهات بندازه .فقط منم که میرم .اما نه بهتر زنده باشم اخه اگه بمیرم دروغ میگم .
اینا  بدون که همیشه واسه تو میخوام زنده باشم

حس غریبی دارم
 حس تنهایی ِ غریبی
 مثل آنروزها که نبودی
 حس کسی که ماه ها تمام ِ کوچه های بی چراغ ِ منتهی به تو را دوید
 و کسی از او نپرسید
 که در سرش چه می گذرد
                                    چه رسد به دلش!
 خسته ام فرشته ی من
 در تمام این سه ماه  ِ متفاوت ِ گذشته
 به اندازه ی دویدن های این سه روز خسته نبوده ام
 مانده ام با یک خانه پر از بوی تو ...
 نگاهم به هر طرف که می رود تو را می بیند ...
 جای خالی ات خیلی آزارم می دهد ...
 آزرده می شوم و دلتنگ ...
 دلتنگ تو ... دلتنگ حرفهایت ... دلتنگ آغوش گرمت ...دلتنگ بوسیدنت حتی ...
 آزرده ام از دیدن روزهای تلخ بی تو بودن و آزرده که می شوم به همه می پرم
 تو نیستی و جای تو را هیچ خدایی پر نمی کند ...
 این روزها
 پی ِ هر شبی که می گذرد ، روزی از عمرم کم می شود
 تمام نیرویم را با خود می برد
 بی هیچ اغماضی همه اش را می طلبد
 فرو می کشد
 و من تمام می شوم و تُهی
 در آخر
 تنها تو در این فضای تهی، ته نشین می شوی
 و زمزمه ای در سرم مرور می شود:
 " ...باز با من تا آخر دنیا می مانی ؟؟ "
 می دانم تنها مسبب دوري از تو و این احساس خلاء و تنهایی مرگ آور ، خودم بوده ام !!
 دلتنگم ...

دوستدار تو   مهدی  شهریاری بافرانی

  

 
+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 12:5 |
 
چشمان تو ...
 
سلام ای نازنینم
 

آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن

ولي يه نوشته به اين سادگيا پاك شدني نيست.

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره  

ولی تو بنويس ..

 

 

امشب هم يه شب زيباي خدا اومد  

و باز بارون ................... باز ابرهاي غمگين و محزون ....................

امروز عجب روزي بود ......  

توي دانشگاه استادم كلي با من حرف زد. از اون آشناي غريبه اي حرف زد كه بارها و بارها برام پيغام مي فرسته. استاد مشترك ما شده واسطه .......................... نمي دونم بخندم يا گريه كنم .....  

افسوس كه جاي برگشت نگذاشته..................  

وقتي اومدم ديدم برام پيغام گذاشته :  " ...... روز و شبي نيست كه بهت فكر نكنم.  ديگه بعد از تو هيچ كس توي زندگيم نخواهد بود.......  نمي دونم چي بگم ولي ...................... هميشه دوست دارم . مگه مي شه تمام خاطرات قشنگي رو كه با هم داشتيم فراموش كنم؟ ...................................... همسر رؤياهاي من/ .......... "  

اي كاش لحظه اي كه مي بايستي باشي،‌ مي بودي.  اي كاش قلبي رو كه توي سينه به عشقت مي تپيد، نمي شكستي...................... كاش نوش دارو بعد از مرگ سهراب نبودي !!!!!   

حالا من موندم و يه دل شكسته و يه مشت خاطره و يه غريبه اي كه حالا يادش افتاده كه عاشقه.  

دل من هم مثل آسمون گرفته .......................  

امشب هم آسمون با من هم نوايي مي كنه . ببار اي ابر ! ببار .......... بر اين تن خسته ببار ..............!

 

 

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 0:18 |


... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
پرواز را از همان كودكي آموخته بودم
اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه عشق زائيده سادگيست و ميوده درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و دوري ،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار تاريك تنهايي روح !



.... اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...
همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،‌خود خود عشق است ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،‌ماندم و ديدم كه درخت دروغ حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا همواره اين انديشه ياري مي داد كه :
« عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »
و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »
اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...
كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد !
و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه
واي به ايستگاه آخر !
آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟!........

 

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 0:32 |

باز هم دلتنگي باز هم گريه هاي شبانه ام
يه عاشق غمگين در حسرت شبهاي بي ستاره ام
   سخت دلتنگم .. سخت بي قرارو بي تابم
كجاست شانه هاي گرم و مهربانت تا گريه كنم ؟
كجاست آن لبخند هاي عا شقا نه ات تا باز هم
ديوانه شوم ؟
آنقدر دلتنگ چشمانت هستم كه نمي توانم در هيچ
چشم ديگري نگا ه كنم
آنقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي دل غمگينم را شاد
نمي كند
براي گريستن شانه هايت را كم دارم
شانه هايي كه بارها و بارها در خواب و خيال
تكيه گاه دل عاشقم بود
براي عاشقي نگاههاي زيبايت را كم دارم
نگا ههاي كه تنها دليل زندگي و عشقم بود
صبر مي كنم و عاشق ميمانم كه خوشبختي از آن
عاشقان است

از همه دوستای گلم که به من سرزدن ممنونم

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 1:12 |
تقدیم به : لحظات پرشکوه بلند بالای طوفانی ! ؛ نغمه های شاد در کنار تو که یادآور سیل دیدگانم بود ! و ؛ به تو که نه عاشقی و نه معشوق ! که خود عشقی !!! ای عزیز پر شکسته! دل تو قد یه دریاست "گل من"! غصه چشمات , میدونم قد یه دنیاست کسی نیست اینو بفهمه ؛ که توعاشقی نه مجنون! غم این غربت سنگین , دل تو کرده پریشون ناله و اشک شبونه , خوابو از چشات ربوده به "خدای اشک و خنده" ! این گناه تو نبوده یاد عشق تو عزیزم , یه عالم امید میاره مگه من زنده نباشم از چشات غصه بباره یکدم از یادت "عزیزم" , دلم از دلت جدا نیست به جونت قسم! که دردام , کمتر از خستگیات نیست با تو آروم میشه قلبم اینو از چشام میخونی جون هر کی که عزیزه , من میخوام بیای بمونی همیشه , روز باشه یا شب , منتظر به رات میمونم اینو دیگه خوب میدونی ؟! من فقط با تو میخونم با تو گرمم , پرازعشقم , پرسرورم , آره مستم ! " فقط تو هستی مرحم دل شکستم. ! کاش بودی و میدیدی که ...... قلب خانه اي است با دو اتاق خواب در يك رنج و در ديگري شادي زندگي مي كند. نبايد زياد بلند خنديد و گرنه رنج در اتاق ديگري بيدار مي شود. (فرانسيس كافكا) بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر انقدر شهامت داره که هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه کنه عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است . عشق و دوست داشتن از پی هم می آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمی کنند. عشق قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانين عاطفی است. يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند . هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند... هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم
+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 17:1 |

بيا تا با بوسه ات همه دردها ، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته ام ، درمان شود

تقدیم به تو که در حریم نگاهم به کعبه میمانی

بی بهانه سلام نازنینم

  • سكوت چشـــــمهاي خــيسم را                  با گريـــــــه برايت خواهم گفت
  • غم نهــفته در دل و جانم را با                   اشكـــــهايم برايت خواهم گفت
  • اميـد روزهاي زندگي ام را با                    بغض گلــويم برايت خواهم گفت
  • عشق دوران كودكي ام را                        بااشكهايم برايت خواهم كشـــيد
  • قلب مثــل شيشه ام پرشده از                   گريــــه هاي شبـــــــانه براي تو
  • صــداي آه وناله هاي دلم را                    با گريـــــــــــه برايت خواهم گفت
  • اي ابرهاي سياه زمستـــــان                   گريه كنيد به حال من تنها وعاشق
  • صدايم پراز ناله وغم وشكايت                گريه ام بشــنو كه فقط براي توست
  • دلم برايت اشك مي ريزد ومي ميرد         بيا و در غم عشـــــق شريكم باش

باز هم منم همان مهدی تنها و دلشکسته و امروز با یک دنیا ارزو برایت می نویسم خودکارم را از ابر پر کرده ام تا برایت از باران بنویسم ومی نویسم : 

تقديم به مهربونترين قلب دنيا

شب مرگ من
شما ای خاطرات کهنه وپوسیده ودرهم زمن امشب چه می خواهید؟
زمن که میمیرم یک وتنها چه می خواهید؟
برای مردنم کسی خبر نسازید.
نمی خواهم پدرومادرم بر هم زند چشمان بازم را.
نمی خواهم ببیند خواهرم سختی جان کندنم را.
نامه ای نوشته ام که اگر افتد به دست خواهرم"از دل کشد آهی.
بدینسان نامه ام :
سلام خواهر سلام ای نازنین ای مهربان ای بهترین خواهر:
اگر در دفتر شعر جدیدی نخواهی دید .
اگر هر شب در را به رویم باز نخواهی کرد.
اگر در آلبومم عکس جدیدی را نخواهی دید
تو بفرست عکست برای من
که در اخرین دم درانتظارعکس توام من
اگر از من نمی پرسی کجا بودی در این ظلمت چه می کردی چه می خواهی.
خواهر:اگر روزی رفیق مهربانی آمد سراغ من
بگو :برادرم به ناکامی جان داد
وتا آخرین لحظه عمر به سختی سخن می گفت.
خداحافظ خواهر عزیزم
خدا حافظ رفیق بهتر از جانم

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 23:27 |

«تنها تویی در خاطرم»
با من بمان ای همصدا ، تا آخره اسم سفر
از جاده های پر خطر ، این خسته را با خود ببر
با من بخوان ای همنوا ، شعر سپید عاشقی
این واژه را با هر زبان ، تنها توئی که لایقی
من صد بیابان عاشقم ، دریای عشقم را ببین
از آسمان قلب من ، گلهای حسرت را بچین
در کوچه های عاشقی ، من عابری دلخسته ام
از من گذشتم با دلم ، چون بر دلت دل بسته ام
در فصل سرد عاشقی ، من گرم پندار توام
در وصف عشقت مانده ام ، حالا پی شعری نوام
در شهر بی سامان شب، با یاد تو من شاعرم
از قصه های شهر شب ، تنها توئی در خاطرم ....

امشب به چشمک ستارگان که از اعماق آسمان نثارم می کنند می نگرم
اما هیچ اثری از عشق در چشمک نورانی آنان نمی یابم
امشب دلم گرفته است و حتی درخشش ماه هم نمی تواند مرهمی برای قلب شکسته ام باشد
امشب سیاهی آسمان با سیاهی چشمانم یکی شده است و قطرات باران که نرم نرمک بر بام گونه هایم می بارند مرگ عشق را یاد آور می شوند
امشب بوسه ستارگان بر لبان معشوق دردی از عشق نمی کاهد نمی دانم چرا امشب هوا بوی مرگ می دهد نمی دانم چرا امشب نسیم عشق را بر گونه هایم حس نمی کنم
امشب از عشق خالیست و من هنوز نمناکی گونه هایم را احساس می کنم
واین بار گریه آسمان هم با من همراه شده است و صدای باریدن آن بر گونه های زمین به صراحت به گوش می رسد
من و باران و شب و آسمان یکی شده ایم و همگی به حال عشق و سوگند های شکسته شده عاشقان به قداست عشق می گرییم و امشب
صدای گریه من و آسمان در طبیعت طنین انداز شده است و سکوتی که مرگ عشق حاکم کرده است می شکند

دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم

تقدیم به تو که در حریم نگاهم به کعبه می مانی

ارزومند ارزوهایت

عارف دلسوخته
مهدی

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 3:3 |

سلام
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.
خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل طوفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناجيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستم‏گران و ظالمان قرار ندهي.
خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تادر غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.
خسته ‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.
خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

  به نام خدایی که تو رو آفرید ارزوجان
همون خدایی که تو رو به پادشاهی قلب من برگزید
بی تو که هستم خودم را گم می کنم! بازم مثل اون وقتها، اون روزهایی که تو با من نبودی و من به جستجوی تو روون میون کهکشون بودم، تموم ستاره ها رو دنبالت گشتم، آخر اون روز قشنگ لبریز از بهار روی ابرها پیدات کردم، توی سرزمینی زیباتر از بهشت. و با یک احساس لطیف سپید قشنگ ترین ترانه های عشقمو توی گوشت زمزمه کردم، باورم نمی شد بعد از اونی که پیدات کردم یک روز سرد زمستون، به زمین فرود بیام... روی همین زمین خودمون از دستت بدم. ازت جدا بشم بی اون که بخواهم. و خودم باعثش بشم...آخه نمی خواستم توی خیال و خاطرم تو را سرزنش کنم به خاطر اون روزی که می رسید و تو باعث جدایی می شدی.
الان دیگه هیچی برام مهم نیست. دیگه هیچ چیزی رو نمی تونم احساس کنم، انگار قلب من همراه تو مونده، و من از اون موقع که از تو جدا شدم، بی قلب و بی احساس دارم به زندگیم ادامه می دم.
دیگه بعد از تو هیچی برام مهم نیست، هر بار که تصمیم گرفتم به طرفت بیام یه نیروی عجیب، اون آخرین ذره های بودن من را توی وجودم کشت! من دیگه وجود ندارم که بخواهم حتی تو را فریاد بزنم.
من از تو دورم
زندگی جز یک اجباردردناک تکراری نیست
ای کاش می تونستم از این سردرگمی رها بشم. ای کاش می تونستم باز هم خودم را پیدا کنم. اما مگه خود خود من تو نبودی؟
تو نمی تونی بفهمی، من دیگه هیچی ندارم، حتی اگه خورشید بشم و همه دور من بگردند... وقتی تو نیستی من هیچی نیستم ای تو تنها برگزیده دنیای من! تنها دلیل آفرینش من! من بی تو بی مفهومم!
فقط می خواستم بگم، این تنها ذره درخشانیه که گاه به گاه از عمق دره های خاموش احساسم حسش می کنم: هنوزم دوستت دارم...

يادت باشه ارزو...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهايي هست
که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه ارزو فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه...
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم.. دستام
دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني...خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن
اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت
کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود می اورد ..

پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،

اين باران نيست که ميبارد ،

صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.

من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....

با یک دنیا عشق تقدیم به زیبا ترین ارزوی زندگیم

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 و ساعت 1:31 |

نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....

 

پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه دل نا تمام ماند

+ نوشته شده توسط مهدی شهریاری بافرانی در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 18:45 |